1399/4/25
آخرین اخبار
آرشیو موضوعی
آثار
آمار وب سایت
تعداد کاربران آنلاین : 2
بازدید امروز : 14
بازدید دیروز : 156
بازدید هفته جاری : 645
بازدید ماه جاری : 4325
بازدید سال جاری : 17552
بازدید کل : 189080
یاد


صدای چوپان بود

ورود ناله ی نی

که خشکسالی را

بدرقه می کرد

و گوسفندان مهاجر

به انتظار بوته ی خاری

خسته ،

خسته ،

می رفتند

و درّه را از خویش

پر از سکوت شبانه می کردند

صدای ناله ی نی بود

آری

صدای چوپان بود

که گوسفندان را بدرقه می کرد

 

تهی چو باد

تهی چون طوفان

در امتداد دامنه می رفتم

شاید

با من هزار حادثه می زیست

شاید هزار بیم

گرگان التهاب

در من

با حجمی از هراس

چشمان منتظر ،

شاید آنجا چون بره های رام

 

در باغهای خسته ز روییدن

و مانده

ز گل دادن

در کوچه باغهای اناری

صف هایی از درخت عطش می رُست

و فصلی که نامش سبز بود

با کوچه باغها

وداع می کرد

این گونه بود که باغ خود را

در خشکزار

رها می کرد

و بند بند خاک ،

زیر هیکل خورشید

 

در کوچه های متروک و غباری

در کوچه های خامش و مظلوم

که خانه های کز کرده

صف به صف

مانند سائلان

به راه نشسته بودند ...

تنها صدای پای غریبه من بود

آری

تنها صدای پای غریبه من بود

و چشمهای خشک شده بر چار چوب در

با آن نگاه مات

جسم رسول وحشت و تردید را

بدرقه می کردند

تنها صدای پای غریبه ی من بود

که خواب کوچه های ملالی را می آشفت

 

تنها نشسته اند

بی خویش

با هم نشسته اند

بی هم

چشمهانشان

حکایت شبهای رفته اند

دستانشان حکایتی دیگر

هرگز چنین حکایتی را

آن سالها نخوانده بودم

من "نان"  و "آب"  را

در کام خشکشان

هر صبح

قرقره کردم

و واژ ه ها

چه گیج

چه سرگردان

در کامهاشان می مرد

"بابا که نان نداد"

"ماما که شام ..."

 

در پچ پچ شبانه ی شب بود

در خواب کودکان دبستانی

از راه رفته باز می گشتم

این ضجه

سایه وار

به دنبالم بود

"بابا که نان نداد

ماما که شام ..."  

اردیبهشت 1348



نظرات بینندگان انتشاریافته: 0 غیرقابل انتشار: 0
نظر شما
نام و نام خانوادگی:  
آدرس سایت:  
رایانامه:  
متن پیام: