1399/4/25
آخرین اخبار
آرشیو موضوعی
آثار
آمار وب سایت
تعداد کاربران آنلاین : 1
بازدید امروز : 9
بازدید دیروز : 156
بازدید هفته جاری : 640
بازدید ماه جاری : 4320
بازدید سال جاری : 17547
بازدید کل : 189075
قصه بودن

"قصه بودن"

نوشته : محمد جانفشان

باری برادرم!

بودن به از نبودن است

این را پرنده هم گفت

بر بیضه ای نشسته

 و چشم می مالید

تا جوجه های کوچک و نازش

چشمی به بودن بگشایند

و لذت دانه های بهاری را

در کامشان بنشاند

این فکر را درخت

سر تکان می داد

و غنچه های کوچک خود را

از شیره های نباتی سرشار می کرد

لبریز از لطافت و شیرینی

باری برادرم

تخمی میان خاک

زیر فشار سنگ

حجم سیاه تاریکی را شکافت

و روزگار را

و آب را و آفتاب را

سلام کرد

و دشت

بارش لبخند شد

رودی که از کنار دشت

به آرامی می گذشت

همراه با نسیم که فکر نکرده

همه جا سر می زد

با هم گفتند:

بودن به از نبودن است

و کوه

تائید کرد

*

آبی که سال ها در عمق خاک تیره

زندانی قدیم قلعه سنگ بود

در تردید

میان رفتن و ماندن

خواب عمیق زمستانی را بیدار شد

انگشت های بلورینش سنگ ها را

کنار زد

و چشمه شد

در پیچ پیچ راه

آوازهای جوانی سرداد که :

بودن به از نبودن است

این را پلنگ هم گفت

که آرزوی بغل کردن ماه را

از کودکی به سینه خود می فشرد

و در قله های باور خود می جهید

تا بودنش را بنمایاند...

آن ماهی سیاه کوچولو

که در سکونت می افسرد

 و در ذهن خود به خود می پیچید

از جمع بچه ماهی های تنبل

راهی دریا شد

و در ارس به بودن رسید

و کودکی که با توپش

در کوچه های شهر قل می خورد

و پاهایش

جلوتر از فریاد شادی اش

می دویدند

و در دروازه ای کوچک

پیروزی را

غلت می زد

می خواند : بودن به از نبودن است

این را انسان هم گفت

که دستهای پر از پینه اش

در باغ ها و مزارع

در جاده ها و تونل ها

در خانه ها و بناها

حضور همیشگی دارند

تا لبخند شادمانی ما

آرامشی برای دستهایش باشد

*

جمع پرندگان

مجموعه ی نبات و حیوان

و انسان

گفتند گفتند گفتند :

بودن

به از نبودن است

اما تفنگ ها

به سینه فشردند

گلوله ها را

با سکوت

و سربازان

با پلک های بسته

رویای مزرعه ی پدری را

مرور می کردند

 

فروردین 1397



نظرات بینندگان انتشاریافته: 0 غیرقابل انتشار: 0
نظر شما
نام و نام خانوادگی:  
آدرس سایت:  
رایانامه:  
متن پیام: