1399/4/17
آخرین اخبار
آرشیو موضوعی
آثار
آمار وب سایت
تعداد کاربران آنلاین : 1
بازدید امروز : 19
بازدید دیروز : 181
بازدید هفته جاری : 517
بازدید ماه جاری : 2873
بازدید سال جاری : 16100
بازدید کل : 187628
جمعه ی غمگین و خاطرات ترک خورده

نویسنده: محمد جانفشان

صبح جمعه بود. از پیش با خودم قرار گذاشته بودم که اتاق بهم ریخته ام را مرتب کنم و کتاب های ولو شده را سرِ جاهایشان بگذارم و اگر شد سروصورتی هم به وضع اتاق بدهم. بیدار که شدم صبحانه ای خوردم و آمدم سراغ اتاق. قفسه به قفسه کتاب ها را پایین آوردم و پس از گردگیری و سرجایشان قرار دادم. بسیاری از کتاب ها را سالها پیش خریده و فرصت خواندن آنها را پیدا نکرده بودم چون با خود گفته بودم بعداً می خوانم و فکر نمی کردم که در آینده کتاب­های تازه­ی دیگری منتشر می شود. خیلی ها مثل من هستند علاقمند به دانستن و نداشتن فرصت. شاید هم گرفتاری های فراوان و کوتاهی عمر. قفسه ها تمام شد و سراغ کمدها آمدم. مجله ها و جزوه های مهم، در کمدهای زیر قفسه ها قرار داشتند دسته دسته آنها را گردگیری می­کردم و در جایشان قرار می دادم. در زیر یکی از این دسته ها یک آلبوم از دوره کودکی خود تا دانشجویی پیدا کردم که بارها دنبالش می گشتم و پیدایش نمی کردم. خیلی گرد و خاک داشت. با دستمالی که در دست داشتم غبار روزگار از آن ستردم و گفتم حالی از دوستان و همکلاسان سابقم بپرسم. آلبوم را با نظمی خاص از دوره کودکی تا بزرگسالی، منظم کرده بودم. صفحه اول عکس رحیم و سعید و پرویز بود. یادم نمیرود که یک روز مادر پرویز با آن چادر نماز گلدارش، پیش مادرم آمد و یک کارت دعوت به مادرم داد. وقتی که رفت مادرم گفت فردا ختنه سوران پرویز است. گفتم ختنه سوران چیست؟ گفت جشن مسلمان شدن پرویز است. تو هنوز از او یک سال کوچکتری برای تو هم جشن می گیریم. فردا که شد لباسهای تازه ام را به من پوشاند و با خوشحالی گفت:

  • انشاالله جشن پسرم.

من و پدر و مادر به خانه پرویز رفتیم. حیاط بزرگی داشتند. دیگ های غذا کنار حیاط، بخار پلو را در حیاط تا چند خانه آن طرف تر برده بود خانم ها در رفت و آمد بودند. آشپزها هم کنار دیگ، مراقبت می کردند.

پرویز سوار یک سه چرخه نو، خوشحال، چرخ سواری می کرد. به من که رسید با خنده گفت:

  • دایی جون برام آورده، تازه مادربزرگ هم یک توپ فوتبال، عمو جون ساز دهنی، خاله جون بازی منچ برام آورده اند. بیا سوارشو ببین چه روونه.

    گفتم:

  • نه، بعداً سوار می شم.

با مادر و پدر به اتاق پذیرایی رفتم اتاق بزرگی بود گوشه تا گوشه آقایان نشسته بودند خانم ها در اتاق کناری بودند با احترام همه بلند شدند و احوالپرسی کردند من هم به همه سلام می کردم هر دو سه نفر مشغول صحبت با هم بودند و چای و شیرینی هم به راه بود.

پس از مدتی دو سه نفر از فامیل هایشان، سفره بزرگی آوردند و سفره را پهن کردند سفره آنقدر بزرگ بود که تمام فضای اتاق را گرفت و همه مهمان ها می توانستند دور آن بنشینند. بعد بشقاب و قاشق و چنگال و ظرف های ماست و سبزی را چیدند و بعد هم ظرف های پلو و خورشت چیده شد و مهمان ها مشغول خوردن ناهار شدند. ناهار که تمام شد چای آوردند و بعد با کمال تعجب دیدم که یک تشک و یک متکای نو آوردند و بالای اتاق پهن کردند.

من که کنار پدرم بودم آهسته از پدرم پرسیدم:

  • اینا برای چیه؟

    پدرم گفت:

  • میخوان پرویز راداماد کنن.

    - چطوری؟

    - لباس نو بهش می پوشن.

    مدتی نگذشته بود که یک آقایی با یک کیف وارد شد و همه به او احترام گذاشتند، او مردی بلند قد با صورتی کشیده بود و سری کم مو و سبیل های درشتی داشت و بالای مجلس کنار تشک نشست. برایش چای آوردند و گفت:

  • دوماد کجاست؟

    گفتند:

  • الان میاد خدمتتون.

    دقیقه ای نگذشته بود که پرویز دست پدرش را گرفته بود و وارد اتاق شد. پدرش هم رفت با پرویز بالای اتاق جاگرفت. آقای تازه وارد شده گفت:

  • می خواهیم به مبارکی، آقا پرویز را داماد کنیم آقا پرویز بیا تا داماد شی.

    پدرش هم گفت:

  • برو باباجان.

    پرویز با اکراه بلند شد و رفت جلو وروی تشک قرمز نشست.

    چند نفر اطراف اتاق بلند شدند و دور تشک نشستند و فقط دیدم ک پرویز را خواباندند. آنقدر دورش جمع شده بودند که دیگر پرویز دیده نمی شد ولی فریادهای پی در پی او شنیده می شد.

    بعد هم پرویز به خواب رفت و مهمانها هر یک می آمدند جلو و اسکناسی سبز یا قرمز زیر متکایش می گذاشتند و با خداحافظی اتاق را ترک می کردند.

    فردا که پرویز برای بازی به کوچه آمده بود لُنگی سفید به کمر داشت و گفت:

  • نمی تونم بازی کنم. آخر بریده اند.

    تازه فهمیدم چه بسر بچّه آمده و داماد شدن یعنی چی؟

    کنار عکس پرویز عکس رحیم بود.

    هفته بعد که پرویز سه چرخه اش را به کوچه آورده بود با بچّه های دیگر دو سه نفری سوار دوچرخه شدند و چرخ سه چرخه شکست و دیگر هم درست نشد.

    این آقا رحیم هم یک روز آمد و دیدیم دست و پاهاش زخمیه.

    گفتم:

  • رحیم چی شده چرا دست و پاهات زخمیه؟
  • بابام با ترکه زده.
  • چرا؟
  • با آبجی ام دعوا کردیم هردومان را با ترکه کتک زد. بعد هم دلش سوخت برایمان کباب درست کرد خوردیم.

    آلبوم را ورق می زنم. عکس دسته جمعی با آقای رفیعی و آقای شریف. آخر سال بود و ما کلاس سوم ابتدایی را به پایان رسانده بودیم و باید به تعطیلات تابستان می رفتیم. این آقای رفیعی از آن مدیرانی بود که چوب از دستش جدا نمی شد. با آن سَرکم مو و چشم های دریده و شکم گنده همه جا حاضر بود. بچّه ها همه از او می ترسیدند. یک روز صبح زود که عازم مدرسه بودم فروشنده ای پشت دیوار مدرسه، بسته های شانسی می فروخت. بچّه ها دور تا دور بساط او جمع شده بودند. من هم به جمع آنها ملحق شدم تا ببینم از بسته های شانسی چه بیرون می آید.  هنوز زنگِ صبحگاه را نزده بودند که آقای رفیعی سر رسید. همه ی بچّه ها را به صف کرد جلوی دفتر مدرسه، هر نفر چهار کف دستی نوش جان کردیم و با دستهای ورم کرده به کلاس رفتیم. در همین عکس آقای شریف هم کنار آقای رفیعی ایستاده است با قدی بلند و صورتی کشیده و استخوانی و چشم های گود افتاده. او معلّم ما بود و پسرش هم در کلاس ما، با ما همکلاس بود. او در هفته چندبار پسرش را کتک می زد چون تکالیفش را خوب انجام نمی داد. یک بار هم او را به داخل حیاط برد و او را فلک کرد و فرزندش با پاهای دردناک نمی توانست راه برود. چهره ی این مدیر و معلم برای من فراموش شدنی نبوده و غالباً امتحان و پرسش و سرزنش های او را در خواب می دیدم.

    صفحه بعد آلبوم را نگاه می کنم، یک عکس چند نفره. پسرم بود و چند نفر از برادرزاده هایم این عکس را در دوره راهنمایی گرفته بود.

    ناگهان این خاطره در ذهنم جان گرفت. یک روز ظهر که پسرم از مدرسه به خانه آمد ناگهان این سئوال را با چشم هایی ترس زده از من کرد.

  • بابا، اینا اختیار جون ما را هم دارن؟
  • کیا، بابا؟
  • همین ناظم و مدیر و معلم ها.

    گفتم:

  • مگر چی شده؟
  • هیچ چی، امروز صبح یک بچّه ای را آوردند بیرون و پاهاش رو بردند به هوا و چوب زدن.

    گفتم:

  • فلکش کردن؟
  • بله.

    مات و متحیّر ماندم. زمان درس خواندن ما این کار انجام می شد ولی حالا چرا؟

    یادم از معلم تاریخمان افتاد که هر که تاریخ بَلد نبود او را می برد توی حیاط و فلک می کرد و باز یادم آمد که به خاطر جلب ترحّم او بچّه ها عکس حضرت علی (ع) را بالای تخته سیاه زده بودند تا به کلاس نظر بهتری داشته باشد. او خیلی به حضرت علی (ع) ارادت داشت و خود را از محبّان حضرت می دانست. یک روز که درس می پرسید من هم جزء درس نخوانده ها بودم و در صف کتک، می لرزیدم. مبصری داشتیم قلدور و زبان دار، که سرصف بود وقتی صف به ده نفر رسید، دبیرمان به اوگفت:

  • محبوبی! برو چوب را از دفتر بیار.

    مبصر که حسابی ترسیده بود دستش را برد به طرف قاب عکس و گفت:

  • آقا شما را به این حضرت علی (ع) ما را نزنید.

    دبیر ما ضمن اعتراض به قسمِ مبصر، با ناراحتی رفت روی صندلی اش نشست و آرام اشک ریخت و آن روز ما کتک نخوردیم.

    به پسرم گفتم:

  • فردا میام مدرسه و صحبت می کنم.

    فردا که رفتم به مدرسه پسرم، دیدم مدیر مدرسه از شاگردان خودم بوده است. به او گفتم:

  • چرا بچّه ها را میزنید؟ آیا ما در درس های علوم تربیتی این کار را به شما یاد دادیم؟

    با عذرخواهی او فهمیدم که از دانستن تا عمل کردن چقدر فاصله است.

    آلبوم را ورق زدم رسیدم به عکسی از خودم و بچّه های کلاس هشتم. خاطره تلخی در ذهنم زنده شد.

    آن روزها ما صبح و بعدازظهر به دبیرستان می رفتیم. یک روز بعدازظهر ساعت دیواری را که نگاه کردم دیدم یک ربع به ساعت دو مانده است. با خودم گفتم هنوز یک ربع مانده و رفتم بازی. وقتی بعد از یک ربع آمدم ساعت را نگاه کردم دیدم هنوز یک ربع به ساعت دو مانده است. فهمیدم که ساعت خوابیده و با عجله لباس پوشیدم و خودم را به دبیرستان رساندم. درِ کلاس را زدم. دبیر جغرافیا در را باز کرد. بدون آنکه از من سئوال کند محکم کشیده ای به صورتم نواخت و مرا به کلاس راه نداد.

    من در حیاط ماندم تا زنگ تفریح خورد و بچّه ها از کلاس بیرون آمدند. در همین موقع یکی از همکلاسی ها، نزد من آمد و ورقه امتحان جغرافیای مرا به من داد و گفت:

  • تو بالاترین نمره جغرافیا را گرفتی.

    بعد که بزرگ شدم و ایشان مدیرکل شده بود به شهری که خدمت می کردم برای بازدید آمد و سراغ همشهری ها را گرفت و گفت: می خواهم آن ها را ببینم. این پیغام که به من رسید به دیدنش نرفتم. پیغام دادم هنوز کشیده ای که به من زده ای، جای زخمش باقی است. او اظهار کرده بود که:

  • یادم نیست.

    آلبوم را باز ورق زدم. تصویر بزرگی از مدیر مدرسه ام. مرا به یاد محبّت های او می اندازد. وقتی معلم خط ما این مصرع را روی تخته سیاه نوشت:

    فصل بهار است و تماشای گل

    پرسیدم:

  • آقا دنباله این شعر چیست؟
  • گفت:
  • دنباله ندارد

    پرسیدم قافیه گل چیست؟

    گفت:

  • مُل
  • مُل یعنی چه؟
  • یعنی شراب

    دنباله ی سرمشق او این مصرع را نوشتم و نشانش دادم:

    موسم گلگشت و زدن لب به مُل

    معّلم من را پیش مدیر برد و مدیر مدرسه مرا تشویق کرد و بعد من دنباله ی آن را ادامه دادم و یک غزل شد.

    به مدیر که نشان دادم او هم برای من شعری سرود و در حضور معلمان در دفتر مدرسه برایم خواند. بعداً که شعر را فرستادم به مجلّه اطلاعات کودکان و آن جا چاپ شد و از همین جا، شعر گفتن را آغاز کردم. یادم آمد که معلم فرزندم به او گفته بود:

  • توهم خط خوشی داری!

    فرزند من از آن به بعد مرتباً مشق خط می کرد.

    حال تصور کنید آن کلاه های بوقی با کلمه تنبل روی آن، که سر بچّه های ضعیف می گذاشتند و کلاس به کلاس آنها را می گرداندند و یا سر صف آن ها را تحقیر و تنبیه بدنی می کردند، چه به روزگار آنها آورد؟

    آلبوم را ورق می زنم تصویر مدیر دبیرستانی کاردان، دکتر در ادبیات و بسیار محترم که کارها را با تدبیر پیش می برد. خاطره ای را به یادم آورد. ما درکلاس دهم باید رشته تحصیلی انتخاب میکردیم، من بدون هیچ راهنمایی و توصیه ای در کلاس طبیعی (تجربی امروز) نشستم. بعد از چند روز دبیر طبیعی (زیست شناسی) به کلاس آمد و بلافاصله تدریس را از گیاهان شروع کرد و انواع گل ها و تعداد پرچم ها و گل برگ و کاسه برگ های آن ها را روی تخته سیاه، تصویر کرد.

    من که در یک شهر کویری متولد و بزرگ شده بودم نه این گل ها را دیده بودم نه تصویرش را. به همین دلیل بلافاصله به کلاس ریاضی رفتم و رشته ریاضی را انتخاب کردم و هیچ کس به من نگفت که چرا کلاس خود را عوض کردی. دانش آموزان در آن زمان این همه آزادی داشتند.

    صدای زنگ در مرا به سوی درِ خانه می برد، داریوش است. آمده که به پیاده روی برویم. به او می گویم:

  • بیا توی خانه و ببین اتاقم چه اوضاعی داره و چه چیز جالبی را پیدا کردم.
  • چی پیدا کرده ای؟
  • یک آلبوم از دوره تحصیلی مان. عکس های تو هم هست. مدتها بود که آن را فراموش کرده بودم.

    داریوش را به اتاق می برم و آلبوم را نشانش میدهم.

  • داریوش! این آلبوم مرا به خاطره هایی از دوره دبستان و دبیرستان برده که بیشتر سالهایش، با هم بودیم. کمتر خوشی هایش به یادم مانده و هرچه یادم مانده رنج و ترس و وحشتی است که به ما وارده شده.

    داریوش آلبوم را گرفت و ورق زدن را شروع کرد تا رسید به عکس یکی از مدیران دبیرستانی که باهم در آن درس می خواندیم. ناگهان گفت:

  • آقای مدیر.
  • خاطره ای از او به یادت هست؟
  • آره، یک روز همه با هم رفتیم طبقه پایین و جلو اتاق مدیر اعتصاب کردیم که ما این آقای دبیر ریاضی را نمی خواهیم چون تدریس او را نمی فهمیم. ناگهان مدیر با آن قد و قواره درشتش از در دفتر بیرون آمد و جعفری را که از همه کوچک تر و ضعیف تر بود، کتک زیادی زد. بچّه ها که این صحنه را دیدند، فرار به طبقه بالا را برقرارترجیح داده و آرام سر کلاس نشستند و دیگر از ترس کتک و اخراج از مدرسه، تدریس آن دبیر را تحمّل کردند و آخر سال هم بسیاری تجدیدی آوردند.
  • داریوش آلبوم را بست و گفت:
  • فراموش کن، پاشو لباس بپوش که دیر میشه.

و من گفتم این زخم ها فراموش شدنی نیست زخم هایی که از درون ما را آزار می دهد و می­خورد.

پایان



نظرات بینندگان انتشاریافته: 0 غیرقابل انتشار: 0
نظر شما
نام و نام خانوادگی:  
آدرس سایت:  
رایانامه:  
متن پیام: